موضوع فرهنگ در وضع کنونی بشر بهصورت فزایندهای ضرورت مییابد و بسیاری از گستره زیست جمعی را پوشش میدهد و روند آن جهانی میشود. پدیده جهانی شدن / کردن ابعاد گوناگونی دارد، ازجمله اقتصاد و فرهنگ را کاملاً دگرگون کرده است. در اینباره میتوان به موضوع نه چندان پیچیده بلکه بسیار دمدستی مانند ورزش فوتبال اشاره کرد و در سطح بالاتر هنر سینما است که در کار فرهنگ سازی بسیار نقشآفرین است. برای فهم چرایی این روند باید فلسفه فرهنگ تدوین شود، زیرا فلسفه فرهنگ بیشتر به سبب دو جنگ جهانی که به بحرانهای گوناگونی انجامید، ضرورت آن را برساخت. برای درک جامع آن باید نخست به پارادیمهای چهارگانه در فلسفه پرداخت که مسئله را بهصورت مطلوب تئوریزه کرده است. مهم این است که نباید فرهنگ صرفاً درچارچوب مفهوم جامعهشناختیاش تعریف شود که این رهزن است. فرهنگ باید به معنای فلسفیاش دریافت شود تا موضوع چنانکه باید، فهم شود. از آغاز تاکنون در فلسفه پارادایمهای: 1- وجود/ هستی 2- آگاهی 3- زبان و 4- فرهنگ مطرح شده است که پارادایم چهارم هنوز مسلط نشده است، اما در قرن بیست و یکم میتواند جایگزین شود. فلسفه اسلامی در پارادایم اول (وجود) تعریف میشود. این نشان میدهد فاصله ما با پارادایم در سطح جهانی بدون اینکه ارزشگذاری کنیم، قابل تأمل است. سخن در ارزشگذاری نیست، بلکه در میزان نقش ما در ساختن فرهنگ جهانی است. زیرا ابرفرهنگ مدرن در حال شیفت پارادایمی است. با این وضع ما باید نگران موقعیت خود برای مشارکت در ساخت فرهنگ جهانی باشیم. البته این نگرانی با آرزواندیشی رفع نمیشود و نیز صرفاً مباهات و فخرفروشی به دوره زرین گذشته، نسخه راهگشا نیست و قطعاً ما را از راه معقول دور میسازد.