در گونهشناسی روحانیت پیش از هر چیز باید به چارچوب نظری آن اندیشید؛ زیرا تاکنون انواع گونهشناسی ها درباره جریانهای فکری و نیز روحانیت ارائه شده است. هرچند این پدیده فرهنگی خود گواه روشن بر والایش فکری است؛ ولی ادامه و ژرفکاوی آن بسیار مهم است. از نگاه درجه دوم، خود گونهشناسی باید گونهشناسی شود که بر دو نوع است: درونسنجی سنت و برونسنجی سنت؛ یعنی اگر تاکنون سنت با اجزایش سنجیده میشد، صرفاً با توجه به تحولات فرهنگی متأثر از تجدد، این الگو دیگر کافی نیست، بلکه باید علاوه بر آن سنت با بیرون از خود، یعنی مدرنیسم (فرهنگ نه تمدن مدرن) سنجش شود. درچارچوب نظری، بایسته است که به تئوری «انتظار از دین» توجه جدی شود. گفتنی است که اگر تاکنون هرگز حوزه به این تئوری توجه نکرده است و همواره جریان روشنفکری دینی پیشگام بوده است، شاید دلیل آن پرداختن به آن تئوری در تعارض با قداست سنت انگاشته میشد. در تجربه تولید اندیشه به ویژه پرسشگری از سنت، روحانیت چندان فعال و مبتکر نبوده است و بیشتر در موضع دفاعی قرار داشته و سعی کرده است به نقدهای برخی از افراد رادیکال فکری روشنفکری پاسخ گوید. اینجاست که موضوع بسیار تعیین کننده «بازخوانی» سنت طرح میشود که نهاد روحانیت هنوز چنانکه باید به آن حساس نشده است. البته تمام تحولات چندین دهه پس از انقلاب مرهون پدیده انقلاب اسلامی است که با حاکمیت دینی پیوند خورده است. در بیان خاستگاه چالش روحانیت باید اندکی به ساختار تمدن اسلامی اندیشید؛ زیرا این تمدن برخلاف تمدن یونانی که فلسفه محور بود و این وضعیت در رنسانس دوباره بازتولید شد، تمدن اسلامی کاملاً فقه محور است و چون فقه نیز دانش نقلی است؛ پس فقه کاملاً نص/ متن محور است. حال چالش همیشگی در این است که چون سنت با ثبات سنخیت دارد ناگزیر با تحول تاریخی به آسانی قابل جمع و سازگاری نیست. برای رسیدن به خاستگاه این چالش در زیست دینی و دین ورزی باید به دو دغدغه آنها توجه کنیم: 1ـ ناب بودگی دین و معرفت دینی و 2ـ توانمندی دین و معرفت دینی. براین اساس روحانیت به ویژه پس از انقلاب به دو گروه بر مبنای دغدغههای دوگانه تقسیم شد. از آنجا که حاکمیت دینی سخت به توانمندی دین در تأمین نیازهای فزاینده جامعه نیازمند بود، این رویکرد به تدریج در حوزه اثرگذار شد.